December 5th, 2007
يكي از آشنايان، مدير يكي از مجموعه دبيرستان هاي موسوم به ايثارگران مي باشد. اين دبيرستان ها همانطور كه از نامشان پيداست براي افراد ايثارگر و رزمنده و … است كه اين عزيزان در آنها نائل به درجه غرورآفرين ديپلم مي شوند. روز امتحان املاء، حقير افتخار داشتم كه به عنوان مراقب در مدرسه حضور داشته باشم. مدير دبيرستان به بنده يك ماموريت ويژه محول كرده بود…
مدير: فلاني، يه بنده خدا جانبازي هست مي خواد ديپلم بگيره همه استادا هم كمك كردن نمره هاش رو بگيره . واسه املاء هم شما كنارش واي ميستي تا مطمئن نشدي از قطعي شدن نمره پاسيش، ورقه رو ازش نمي گيري.
بنده به دليل مشكلات عديده و پديده مالي چشم بلند بالايي گفتم وچشمانم براي چندرغاز حق مراقبت برق مخصوصي زد.
املاء دوم دبيرستان را شروع كرديم به گفتن و من بالاي سر اون بابا ايستادم تا با رسيدن به كلمه اي شك برانگيز سريع برايش رفع ابهام كنم. يكي دو خط كه از ديكته گفتن گذشت به كلمه “ظابطين” برخوردم . با خودم گفتم “الان بايد به داد اون بنده خدا رسيد” اين بود كه خيلي آروم در گوشش گفتم ظابطين با ظا است. يارو هم نه گذاشت و نه برداشت با صدايي سرشار از صفا و صداقت گفت “ظا چيه؟” .
خيلي جا خوردم. ديدم اصلا رو برگش حتي يك كلمه هم ننوشته. كم كم دوزاريم افتاد كه واسه حلال كردن اون شندرغاز حق الزحمه مراقبت خيلي بيشتر از اين حرفا بايد جون بكنم.
برگشتم پيش مدير و ماوقع رو براش شرح دادم . گفت “آقا جان من اين حرفا حاليم نيست اين بابا بايد پاس شه املا رو. برش دار ببرش تو يك اتاق تنها . حرف به حرف براش حجي كن تا بنويسه”
عاليجناب رو برديم تو يك كلاس تنها و شروع كردم به هجي كردن تا بنويسه ولي مگه تو كتش مي رفت!!! ديدم هر كلمه رو بايد رو تخته بنويسم و با گفتن و خوندن اصلا كار پيش نمي ره. ناگهان فكري به ذهنم رسيد…
برگه اي كه از روش املاء رو مي خوندم دادم بهش. بعد مي دونين بهش چي گفتم؟
گفتم “عزيز برادر! بي زحمت از روي اين نقاشي كن رو برگت” و يارو شروع كرد به طرح زدن از رو برگه املاء
هر كي مي تونه حدس بزنه نمره يارو چند شد آخرش .
يارو 9/5 گرفت ولي با تك ماده قبول شد اما بنده به دليل سهل انگاري در رساندن نمره ايشان به 10 براي هميشه از مراقبت در امتحانات محروم شدم.
Posted in General | 2263 Comments »
December 2nd, 2007
اينجانب عباس فرزند خان بزرگ شمال شرق خراسان مصيب خان مي باشم. پدرم از بزرگترين خوانين منطقه بود و اگر او اراده نمي كرد خورشيد هم نمي توانست صبح علي الطلوع در منطقه طلوع نمايد.
با وقوع انقلاب شكوهمند اسلامي بساط خان و خانبازي در هم پيچيده شد و امروزه در منطقه و در ميان دوستان و آشنايان حقير را با نام “عباس- خان ناكام” مي شناسند چرا كه وقوع انقلاب مرا از رسيدن به مقام موروثيم محروم ساخت.
زندگي در دهه 50 در خانه اربابي چنان صفايي داشت كه به هيچ وجه با زندگي كارمندي امروزيم قابل مقايسه نيست. اگر اراده مي كردم خورشيد را داشته باشم چندان دور از دسترس نبود.( اي خاك بر سرم كنن. كاش اراده كرده بودم الان اينقدر حسرت نمي خوردم)
تحصيل براي خانزاده در روستا مقوله اي است شيرين تر از اسمارتيز براي بچه هاي امروزي. با چرب كردن سبيل معلم و مدير و سرايدار و … با انواع محصولات محلي از قبيل كره و ماست و بوقلمون و بره و … مي توانستم با خيال راحت سرم به امور خانزادگي گرم باشد و كاملا مطمئن باشم كه در پايان سال با بهترين معدل ممكنه قبول خواهم شد. اين اواخر در روستا چو افتاده بود كه اگر مدرك تحصيلي خانزاده را بچلاني قطرات چربي كره از آن خواهد چكيد. امان از دست اين دهاتي ها كه چقدر حرف پشت سر آدم در مي آورند. باري سال ششم اينجانب با معدل 20 دوره ابتدايي را به پايان رساندم و به زور اجبار پدر براي ادامه تحصيلات راهي مشهد شدم.قبل از ورود من به دبيرستان ابن يمين آوازه ام به عنوان دانش آموزي با معدل 20 به آنجا رسيده بود و همه منتظر بودند كه اين درياي علم را مشاهده كنند. خداييش هم درآن دوران داشتن معدل 20 خيلي چيز عجيب غريبي بود.
روز اول، ساعت اول رياضي داشتيم. دبير تا اسم ها رو توي ليست ديد در كسري از ثانيه اسم بنده براش آشنا به نظر اومد. نمي دونم حتما با خودش گفته بود “بزار ببينيم اين تحفه كيه با معدل 20.” خلاصه چشمتان روز بد نبينه ما رو صدا زد پاي تخته. بند بند وجودم مي لرزيد مي دونستم هيچ گهي بارم نيست و الانه كه گند اون مدرك و معدل كره اي و دوغي در بياد.
يارو گفت:”بنويس سه چهارم” . آقا يه دفعه نفسم بند اومد. هي از خودم مي پرسيدم “خدايا اگه اين سه است پس چهار چيه؟ اگه چهاره پس سه چيه”. دقيقا احساس انساني رو داشتم كه براي اولين بار شتر گاو پلنگ ديده بود:”اگه اين گاوه پس چرا شتره؟” يارو داد زد”گفتم بنويس سه چهارم”. به قول مشهدي ها مورس مونده بودم. اومدم يكم وقت تلف كنم پرسيدم “كوچيك بنويسم يا بزرگ؟” يارو رسما قاطي كرد. داد زد “چس بابا چرا مسخره بازي در مياري. بنويس سه چهارم ” بعد خطكش چوبيشو از تو كيفش در آورد. ديدم هوا خيلي پسه اگه يه كم ديگه تعلل كنم حسابم با كرام الكاتبينه. حسابي به مغزم فشار آوردم و بالاخره تنها نقشه اي رو كه به ذهنم رسيده بود عملي كردم. يك سر تخته نوشتم سه، بعد رفتم اون سر تخته نوشتم چهار. بعد بر بر شروع كردم به نگاه كردن يارو. ديديم عصبانيتش تبديل شد به بهت زدگي.خيلي آروم زير لب گفت “اين سه چهارمه؟” بعد داد زد” تو كدوم گوري درس خوندي؟” با صدايي ميت گونه جواب دادم:”معدن آق دربند”.
حالا ديگه قيافش مهربان شده بود و لبخند مي زد. با لحني دوستانه گفت”تو امسال و سال ديگه مردودي ولي درستو بخون نا اميد نشو”
Posted in General | 2055 Comments »
November 30th, 2007
شاسکول که مدتی نایاب بود با شمایلی بی شباهت به سیمپسون ها و به همت ارداویراف کبیر سرباز رسید. وبلاگ اخیر که مورد هجوم اسپم ها از هر طرف قرار گرفته بود و به واسطه کالیبر بالای نگارنده در زباله دان تاریخ به سر می برد اکنون روی در سطل آشغال تاریخ به سر می برد.
مژده ای دل که مسیحا بلاگی می آید————- بقیشو کی بلده؟
اخبار عمومی
1)پایان تحصیلات شاسکول با موفقیت ( منظور از موفقیت بیرون آمدن از در دانشگاه است و نه نمره های بالای 14)
2) ازدواج شاسکول با لینک زیر ( خواهرم برو این دام بر مرغ دگر نه!)
3) پی افکندن رحل اقامت در مشهد و کوچ اجباری از تهران
خبر ورزشی:
عدم شرکت شاسکول در انتخابات فدراسیون فوتبال که به دلیل افزودن به شانس مهندس علی آبادی صورت گرفت.
خبر سیاسی
عدم حضور شاسکول در اجلاس سران 8 کشور صنعتی به علت سرماخوردگی
خبر اقتصادی
انجام کلیه تراکنش های مالی شاسکول با واحد ریال به جای تومان به علت ارزش بسیار پایین موجودی در جیب وی .
خبر فوری
اعزام شاسکول به خدمت ( به علت هجوم قطرات اشک قادر به اتمام این جمله نیستم)
پس نوشت:
- طبیعی است که با خود لینک ازدواج نکرده ام و با نویسنده وبلاگ این عمل وقوع یافته است. دوستان منتظر الازدواج از لینک های وبلاگشان توقع همسر شدن نداشته باشند.
- آقا کسی داره دستی پنجاه تومن بده ما بدیم به طراح قالب. وبلاگمون رو از اینجا برنداره دوباره بندازه تو زباله دان تاریخ؟
Posted in General | 98 Comments »
July 10th, 2007
عزيزم!
بنزين نگاهت رو براي قلبم سهميه بندي نكن!
Posted in General | 8 Comments »
July 5th, 2007
مطالبی را که می خوانید مکالمات تلفنی واقعی ضبط شده در مراکز خدمات مشاوره مایکروسافت در انگلستان هستند.
مرکز مشاوره:چه نوع رایانه ای دارید؟
مشتری: یک رایانه سفید
مرکز: روی آیکون My Computer در سمت چپ صفحه کلیک کن.
مشتری: سمت چپ شما یا سمت چپ من؟
مرکز: روز خوش! چه کمکی از من بر می آید؟
مشتری:سلام! من نمی توانم پینت بگیرم
مرکز: لطفا روی Start کلیک کنید و …
مشتری: گوش کن رفیق؛ برای من اصطلاحات فنی نیاور! من بیل گیتس نیستم لعنتی!
مشتری: سلام! عصرتان بخیر! من مارتا هستم، نمی توانم پرینت بگیرم. هر دفعه سعی می کنم می گوید:نمی توانم پرینتر را پیدا کنم. من حتی پرینتر را بلند کردم و جلو مانیتور گذاشتم، اما رایانه هنوز می گوید نمی تواند پیدایش کند!
مشتری: من در پرینت گرفتن با رنگ قرمز مشکل دارم.
مرکز: آیا شما پرینتر رنگی دارید؟
مشتری: نه
مرکز: الان روی مانیتورتان چیه خانم؟
مشتری: یه خرس که دوستم از فروشگاه برایم خریده.
مرکز: الان کلید F8 را بزنید.
مشتری: کار نمی کنه.
مرکز: دقیقا چه کار کردید؟
مشتری: همان طور که به من گفتید کلید F را هشت بار فشار دادم ولی هیچ اتفاقی نمی افته!
مشتری: کیبورد من دیگه کار نمی کنه.
مرکز: مطمئنید که به رایانه تان وصله؟
مشتری: نه، من نمی توانم پشت رایانه بروم.
مرکز: کیبوردتان را بردارید و ده قدم عقب بروید. کیبورد با شما آمد؟
مشتری: بله
مرکز: این یعنی کیبورد وصل نیست. کیبورد دیگری آنجا نیست؟
مشتری: چرا، یکی دیگر اینجا هست. اوه … آن یکی کار می کنه!
مشتری: نمی توانم به اینترنت وصل شوم.
مرکز: شما مطمئنید رمز درست را به کار بردید؟
مشتری: بله مطمئنم. من دیدم همکارم این کار را کرد.
مرکز: می شه به من بگید رمز عبور چی بود؟
مشتری: پنج تا ستاره
مشتری: من یک مشکل بزرگ دارم. یکی از دوستانم یک Screensaver روی رایانه ام گذاشته، ولی هر بار که ماوس را حرکت می دهم، غیب می شود!
مشتری: من دارم اولین ایمیلم را می نویسم.
مرکز: چه مشکلی وجود داره؟
مشتری: خوب من حرف a را دارم، اما چطور دورش دایره بگذارم؟!
ترجمه: ماهنامه گل آقا
Posted in General | 119 Comments »